خاقانی و ایوان مدائن؛ روایت زرین کوب

اشاره: «در بازگشت از اولین سفر حج، که به دنبال انجام دادن آن یکچند در بلاد شام و عراق هم توقف کرده بود، و از راه بغداد به سرزمین‌های آنسوی ارس، به ولایت شروان می‌رفت، افضل‌الدین خاقانی شروانی در شهر ویرانه مدائن کسری با خرابه ایوان مدائن روبرو گشت». این نوشته، روایت دکتر عبدالحسین زرین کوب از آن تجربه خاقانی است.


خاقانی و تعصب اسلامی

خاقانی آن زمان (ح ۵۵۱ هـ) سی و یک ساله بود؛ «در شروان در دربار شروانشاه شاعر و خطیب و دبیر و مفسر تلقی می‌شد و در بسیاری از علوم رایج عصر از منطق و حکمت و هندسه و طب و نجوم و علوم مربوط به قرآن هم آوازه بلند داشت. با ادیان مختلف آشنایی پیدا کرد، قرآن را به اکثر روایات می‌خواند و از تفسیر و تاریخ انبیا و ملوک، معلومات وافی داشت. ذواللسانین بود و به عربی و فارسی نامه می‌نوشت». خاقانی «قصاید بلندی … در مدح پیامبر، و در وصف کعبه و اشتیاق به این سفر مقدس نظم کرده بود» تا جایی که «هیچ‌کس نبود که شوق و اخلاص و ایمان او را نسبت به رسول خدا و علاقه او را به سفر کعبه و زیارت تربت رسول درنیافته باشد». او به اسلام و آموزه‌های آن پایبند بود؛ «در شروان هم با آنکه تقریباً از ناچاری به درگاه خاقان پیوسته بود، در آنچه به شریعت مربوط می‌شد، تعصب داشت و هرگز به خود اجازه نداده بود در مجالس خاقان یا اشراف از حد آنچه اقتضای شریعت بود خارج شود» و «به آنچه لهو و لعب آن مجالس بود» دلبستگی پیدا کند. اما این‌ها همه شخصیت خاقانی نبود؛ او «این را احساس می‌کرد که هرچند مسلمانی متعصب و عاشقی دلباخته رسول خدا بود، به هیچ وجه عرب نبود. در سال‌های اقامت در حد عرب بارها طرز برخورد اعراب را با عجم … همواره مایه تأسف یافته بود». او از عصبیت عربی و تفاوت رفتار و نگرش حاکمان عرب با «آنچه اسلام راستین آورده بود» رنج می‌برد.

خاقانی و مشاهده ایوان مدائن

«اینکه در طی سفر، به مداین کسری رسیده بود. شهری که در گذشته‌ها مرکز عظمت یک قدرت غیرعرب بود… قرن‌ها قبل … خداوندگار این شهر که شهر اجدادی او و کانون افتخار تمام عجم محسوب می‌شد، قبله‌گاه بزرگان عالم بود». خاقانی تاریخ خوانده بود و «شوکت و عظمت اکاسره و پادشاهان قبل از آن را در لحظه‌هایی از سرمستی، مایه افتخار یافته بود». همچنین «شاهنامه عظیم فردوسی را به یاد داشت» و «بارها در مطالعه آن به سرنوشت غم‌انگیز بزرگان عجم اندیشیده بود». «دیدار خرابه ایوان او را به شدت مـتأثر کرد هر کس دیگری را که دلی داشت و می‌توانست گذشت عمر و دگرگونی ایام را مایه عبرت سازد این منظره متأثر می‌کرد». شهر، یا به عبارت درست‌تر آنچه از آن شهر باستانی باقی مانده بود «اکنون به طور دردناک و تأثرانگیزی به ویرانی کشیده شده بود. این ویرانی سرنوشت این شهرهای بزرگ بود، اما شاعر از خود می‌پرسید که این ایوان رفیع را حکم فلکِ گردان چنین نگون کرده است با حکم فلک‌گردان که کون و فساد همه در حکم اوست؟» چنین بود که خاقانی شروانی «در مرور بر شهر ویرانه که با ایوان عظیم خود به دست باد و طوفان صحرا سپرده شده بود… قصیده‌یی عظیم و عبرت‌انگیز ساخت».

قصیده ایوان مدائن

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان


پی‌نوشت: عنوان کتابی که استاد زرین کوب در آن به «زندگی، آثار و اندیشه» خاقانی پرداخته، «دیدار با کعبۀ جان» است. کتابی که به همت انتشارات سخن نخستین بار در سال ۱۳۷۸ چاپ و منتشر شد.

One thought on “خاقانی و ایوان مدائن؛ روایت زرین کوب

  • فروردین ۲۸, ۱۳۹۹ در t ۱:۳۸ ق٫ظ
    Permalink

    درود بسیار عالی و غم انگیز باید خون گریست آن زمان ایوان مداین امروز کل ایران

    پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.