چراغ قرمزهای لاهیجان
چراغ قرمزهای لاهیجان
مجله لاهیجان ـ یاسمن ابراهیمی: هر صبح وقتی دخترم را به مدرسه میبرم، خیابانهای لاهیجان مانند صحنهای زنده از زندگی روزمره جان میگیرند و همیشه فکر میکنم که این شهر، برخلاف بیشتر شهرها، چراغ قرمز ندارد، یا دستکم، روح شهر هنوز با چراغ قرمز کنار نیامده است.
[چراغ قرمزهای لاهیجان] یک:
مردم اینجا پیش از آنکه نوری مجبورشان کند بایستند، خودشان مکث میکنند. رانندگی بیشتر شبیه گفتوگوست تا رقابت. شبیه مکالمهای کوتاه با نگاه، اشاره دست، یا کمکردن سرعت. این ریتم آرام تصادفی نیست. شهری که بازار، چایخانه، باغ چای و میدان، نقش فضای گفتوگو را داشتهاند، طبیعی است که خیابانهایش هم با منطق گفتوگو کار کنند. در یک چهارراه کوچک نزدیک میدان، جایی که هیچ چراغ و تابلوی پررنگی نیست، اغلب این صحنه تکراری را میبینم که دو ماشین همزمان میرسند، هر دو کمی ترمز میکنند، یکی با تکان سر یا بالا آوردن دست راه میدهد. دیگری عبور میکند و با یک بوق کوتاه تشکر میکند. هیچکس برنده نشده، اما هر دو رد شدهاند. این لحظه کوچک، همان قرارداد نانوشتهای است که سالها خیابانهای شهر را سر پا نگه داشته است.
[چراغ قرمزهای لاهیجان] دو:
در بیشتر شهرها، رانندگی یعنی اطاعت. چراغ میگوید بایست، میایستی، چراغ میگوید برو، میروی. فکر کردن لازم نیست، فقط رعایت. اما در لاهیجان، رانندگی هنوز نیاز به توجه دارد. باید نگاه کنی، حدس بزنی، صبر کنی، و گاهی عقب بکشی. این یعنی مسئولیت از دوش فرد برداشته نشده و به دستگاه سپرده نشده است. این ویژگی، نکته کوچکی نیست. وقتی خیابانها با اعتماد میچرخند، نظم انسانیتر میشود. احترام به حق تقدم از روی درک شکل میگیرد، نه از ترس جریمه. نوعی توافق نانوشته حاکم است که میگوید «همه با هم میرسیم، اگر عجله نکنیم.» وقتی از فرهنگ لاهیجان حرف میزنیم، در واقع از شیوهای از زیستن حرف میزنیم که در آن شتاب همیشه فضیلت نبوده و مکث، بخشی از زندگی محسوب میشده است. اما این آزمایش زنده جامعهشناسی ترافیک، روی دیگری هم دارد. فرهنگ فقط تا زمانی جواب میدهد که همه در بازی باشند. کافی است عجله، غریبه بودن یا بیحوصلگی وارد صحنه شود. آنوقت نبود چراغ قرمز از فضیلت تبدیل میشود به خطر.
[چراغ قرمزهای لاهیجان] سه:
لاهیجان دیگر آن شهر کوچک سابق نیست، ماشینها بیشتر شدهاند، مسافران و رهگذران ناآشنا بیشتر، و ریتم زندگی تندتر. در چنین شرایطی، حق تقدم گاهی با جسارت اشتباه گرفته میشود و صبر جایش را به سماجت میدهد. یک راننده که قرارداد نانوشته را بلد نیست یا به آن باور ندارد، میتواند کل تعادل را به هم بزند. شهر نمیتواند همیشه روی بهترین نسخه شهروندانش حساب باز کند. نبود ابزار رسمی، وقتی تعداد بازیگران زیاد میشود، آسیبپذیرتر از قبل به نظر میرسد. مسأله این نیست که لاهیجان باید شبیه همه شهرهای دیگر شود یا این تفاوتش را از دست بدهد. مسأله این است که افتخار به «نداشتن چراغ قرمز» نباید مانع دیدن واقعیت شود. اگر این وضعیت از دل فرهنگ آمده، نگهداشتنش هم فقط با تقویت همان فرهنگ ممکن است، با آموزش، با احترام متقابل، و با پذیرفتن اینکه شهر تغییر کرده است. چراغ قرمز فقط یک وسیله فنی نیست، نمادی است از جایی که اعتماد کافی نیست و باید آن را بازسازی کرد.
[چراغ قرمزهای لاهیجان] چهار:
اگر قرار است لاهیجان همچنان بدون چراغ قرمز بماند، باید آدمهایش بیشتر از قبل بلد باشند کِی بایستند، حتی وقتی هیچ نوری آنها را مجبور نمیکند. مهاجرت، گردشگری، فشار اقتصادی و تغییر سبک زندگی، همه این تعادل ظریف را تحت تأثیر گذاشتهاند. مسأله از جایی شروع میشود که ابزارهای قدیمی نظم، دیگر جواب پیچیدگیهای جدید را نمیدهند. لاهیجان هنوز بدون چراغ قرمز نفس میکشد، اما پرسش دیگر این نیست که آیا چراغ لازم است یا نه. پرسش این است که آیا ما هنوز همانقدر به هم اعتماد داریم که نبودنش را تحمل کنیم. چراغ قرمز وقتی ظاهر میشود که مکث درونی از بین رفته باشد. اگر روزی این شهر به چراغ نیاز پیدا کند، شاید مسأله اضافهشدن یک ابزار نباشد، بلکه نشانه تغییری عمیقتر باشد، جایی که نظم دیگر از دل رابطهها بیرون نمیآید و باید از بیرون تحمیل شود. لاهیجان هنوز در این نقطه معلق است، جایی میان اعتماد و دستور، میان مکث اختیاری و توقف اجباری.