ستاره عارف کشفی و رمان «تیر مست»
ستاره عارف کشفی و رمان «تیر مست»
مجله لاهیجان: دانشآموخته رشته فیلمنامهنویسی و بعد هم ادبیات نمایشی است. مینویسد و موسیقی تدریس میکند. چند ترجمه هم در کارنامهاش به چشم میخورد. داستانش، حداقل برای ما آنجا جالبتر شد، که شنیدیم در شیراز متولد شد، در تهران رشد کرد و اکنون – به گفته خودش، حدود دو سالی است – در لاهیجان زندگی میکند. به بهانه انتشار رمان «تیر مست» با او به صحبت نشستیم و کمی از حرفهایش را شنیدیم.
ـ به نظر میرسد که با ترجمه شروع کردید، و بعد به اینجا رسیدند که داستانی بلند بنویسید. حداقل این شناختی هست که از جستجو لابهلای سایتهای اینترنتی در ذهن ما شکل میگیرد. چقدر این شناخت درست است؟ و چقدر نادرست؟
ستاره عارف کشفی: خب، درباره این سوال، درست است که اولین کاری که از من چاپ شد کار ترجمه بود، منتها من در واقع با فیلمنامهنویسی شروع کردم و علاقهٔ من همیشه حوزهٔ روایت و داستان بوده است. لیسانسم هم لیسانس سینما با گرایش فیلمنامه است. قضیه از اینجا شروع شد که در حوزهٔ سینما باید با یک گروه کار کنی و من به این نتیجه رسیدم که آنقدر آدم منعطفی در حوزهٔ هنر و خلق نیستم که بخواهم ایدهای را که دارم خیلی در آن تغییر بدهم و اجازه بدهم نظرات و ایدههای دیگران با آن دخیل شود، در حالی که کار در سینما مستلزم این است که آدم چنین ویژگیای داشته باشد. به همین دلیل، هرچند از سینما شروع کردم و فیلمنامه مینوشتم، منتها گرایشم به سمت این رفت که اثری بنویسم که در واقع صفر تا صد آن تحت اختیار خودم باشد، که میشود یک داستان؛ حالا چه داستان کوتاه باشد چه رمان. به همین خاطر به این سمت آمدم و اتفاقاً من رمان «تیرمست» را خیلی زودتر نوشتم؛ یعنی شروع نوشتنش سال ۹۶ بود و پایانش فکر میکنم سال ۹۸ بود. حالا اگر بازنویسیهای دیگری هم داشت، ولی در آن دوره در واقع کتاب تمام شد. اما ورود به حوزهٔ نشر مقداری کار پیچیدهای است و به همین خاطر من ترجیح دادم با ترجمه وارد این حوزه شوم و بعد که کمی با این فضا آشنا شدم، آن موقع دنبال چاپ و انتشار رمان خودم بروم.
ـ بعضیها میگویند شما در «تیر مست» از انسان امروزی، از انسانی که در همین زمان با آن سروکار داریم صحبت میکنید. اما چند نفری هم هستند که میگویند نگاه شما به انسان، فراتر از مرزهای زمان بوده است (البته اگر اساساً چنین چیزی، انسان خارج از زمان ممکن باشد). کدام طرف درست میگویند؟ شاید هم هر دو اشتباه میکنند.
ستاره عارف کشفی: راستش من فکر میکنم که انسان، حالا از گذشته تا به امروز، آن مفاهیم هویتی عمیقش لزوماً آنقدر تغییر نکرده است. البته خیلی هم مورد نظر من نبوده که بخواهم به مسائل اینچنینی بپردازم، یعنی هویت انسان امروزی. اما خب، به نظر من طبیعی است که هر نویسندهای دغدغههای خودش را مینویسد و چیزهایی را مینویسد که در زمان زندگیاش با آنها مواجه شده است. این چیزهایی که با آنها مواجه شده، طبیعتاً بخش زیادی از آن چالشهایی است که چالشهای معاصرند، چون نویسنده در حال حاضر یک انسان معاصر است.
ولی همانطور که گفتم، تعدادی از این چالشها، چالشهایی هستند که از سالها پیش، حتی از دوهزار سال پیش، با انسان بودهاند. همانطور که شما وقتی سؤالها و دغدغههای برخی آثار فیلسوفان مثلاً دوهزار سال پیش را میخوانید، میبینید که خیلی از آن سؤالها هنوز هم برقرارند و هنوز هم برایشان هیچ پاسخ قطعیای وجود ندارد. بنابراین من فکر میکنم طبیعی باشد که در هر اثری که حداقل تلاش میکند در کنار روایت، نوعی اندیشهورزی هم داشته باشد، هم ویژگیهای انسان امروز و چالشهایی که نویسنده در همان زمان با آنها در جدال است انعکاس پیدا کند و هم چالشهایی که از گذشته تا امروز با ما بودهاند.
اما خب، واقعیت این است که من کلاً چنین رویکردی نداشتهام که بخواهم مثلاً به انسان امروزی نگاه کنم، به این معنا که هدفم از نوشتن این روایت چنین چیزی باشد. نه، اصلاً. من کلاً با نگاه کلان کمی مشکل دارم و با کلانروایت خیلی موافق نیستم. من معتقدم وضعیت کنونی جهان اصلاً چیزی نیست که بشود آن را در یک جملهٔ قطعی، یا حتی در یک رویکرد یا جهانبینی قطعی، خلاصه کرد و گفت جهان اینگونه است. حتی اگر بخواهیم جملههای پیچیده یا چندوجهی بیان کنیم، مثل اینکه بگوییم جهان پیچیده است، اساساً حتی به نظر من کارکرد رمان این نیست که بخواهد بیاید و حکمی صادر کند؛ کاملاً برعکس. چون اگر قرار بود حکمی صادر شود، خب بهجای نوشتن یک رمان، آدم میتوانست آن یک جمله را در قالب یک حکم، در یک سخنرانی جایی اعلام کند، یا اینکه برود یک بنر جایی نصب کند و آن حکم را بهعنوان نظرش اعلام کند. به عقیدهٔ من، اتفاقاً کارکرد رمان این است که ابعادی را، درست مثل یک آینهٔ شکسته، منعکس کند؛ آینهای که قرار است پارههایی از جهان را که نامنسجماند، متناقضاند و حتی به هم وصل نمیشوند، بازتاب دهد. به نظر من، تصاویری که در یک آینهٔ تکهپارهشده که کف یک اتاق ریخته منعکس میشوند، تصاویری نیستند که بتوان گفت جهان، یا انسان امروزی، یا هر روایت یا حتی هر جهانبینی قرار است بهصورت یکپارچه در آنها منعکس شود، چون ویژگی اصلی آنها این است که دارای تناقض، تضاد، چندپارگی و تکثرند. و اتفاقاً رمان ابزاری است که قابلیت نشان دادن همین تکثر را دارد.
ـ دوست دارید خواننده رمان «تیر مست»، از مسیر داستان شما، چه سیری را تجربه کند؟ رمانی جنایی بخواند که میکوشد در لایههای درونی وجود انسان کندوکاو کند یا یا روایتی روانشناختی را دنبال کند که رگههایی از ادبیات جنایی در آن به چشم میخورد؟
ستاره عارف کشفی: واقعیتش این است که فرم برای من همیشه اهمیت زیادی داشته است. حتی آن زمانی هم که در حوزهٔ فیلمنامه کار میکردم و اساساً سلیقهٔ سینمایی، ادبی و حتی هنری من، در نگاهی جامعتر، اینگونه بوده که به فرم نسبت به محتوا اهمیت بیشتری میدهم. به همین دلیل، زمانی که در حال نوشتن «تیرمست» بودم، برایم خیلی مهم بود که بتوانم تکنیکهای فرمال، مخصوصاً تکنیکهای زبانی و تکنیکهایی را که در روایت وجود دارد، به کار ببندم. این برای خودم یک چالش بود. حالا اگر ژانر جنایی را انتخاب کردم، که البته خیلی هم نسبت به آن مطمئن نیستم، بیشتر میتوانم بگویم اگر بخواهم بین این دو انتخاب کنم، «تیرمست» بیشتر به یک ژانر روانشناختی نزدیک است. روانشناختی هم نه به این معنا که بخواهم کارم بازتابی از نظریههای روانشناختی باشد؛ نه. من دوست داشتم دنیای درونی و افکار شخصیت را بررسی کنم و برایم جالب بود که چه چیزهایی میتواند در ذهن چنین آدمی بگذرد. همانطور که گفتم، تمرکز اصلی من این بود که بتوانم تکنیکهای روایت را پیاده کنم. خب، تعلیقی که در یک ژانر جنایی وجود دارد، نیازمند این است که آدم این تکنیکها را بهخوبی اجرا کند تا آن تعلیق و کشش در اثر ایجاد شود. به همین دلیل، شاید ناخودآگاه به سمت ژانری رفتم که از نظر تکنیکی پذیراتر باشد و تلاش کردم هر فصل نسبت به فصل قبل تعلیق بیشتری داشته باشد و مخاطب را بتواند فصلبهفصل با خود بکشد. حالا نمیدانم تا چه حد در این زمینه موفق بودهام.
ـ نویسنده ایرانی، فارغ از اینکه چهرهای نسبتاً مشهور ساکن پایتخت باشد یا فردی گمنام در شهری کوچک، در مواجهه با مسائل این زمانه، چه وظایف و تعهداتی دارد؟ آیا اصلاً به چنین الزاماتی قائل هستید؟
ستاره عارف کشفی: به عقیدهٔ من مهمترین وظیفه ــ یا شاید تعهد، که واژهٔ دقیقتری است ــ تعهدی است که هر کسی، فارغ از اینکه شغلش چیست، کجا زندگی میکند و همهٔ اینها، در قبال خودش دارد. من در درجهٔ اول در قبال خودم متعهدم. اگر بخواهم بگویم برای چه مینویسم، برای این است که خودم را بشناسم؛ چون در فرایند نوشتن، خودم و جهان خودم را میشناسم. منظورم لزوماً جهان اطرافم نیست، هرچند که اینها قطعاً از هم جدا نیستند. من متعهدم که خودم را بشناسم و بعد، اگر آن چیزی را که در تجربهٔ زیستهٔ خودم و مواجهات روزمرهام کشف کردهام به شناختی رساندهام، بتوانم آن را با دیگران به اشتراک بگذارم و میزان آگاهی جهان را، هرچند اندک و به اندازهٔ خودم، افزایش بدهم. همانطور که وقتی اثری از نویسندهای دیگر میخوانم، یا با یک کار هنری مواجه میشوم، یا حتی در خیابان با کسی صحبت میکنم که چیزی را با من به اشتراک میگذارد و آن آگاهی بر جهان من میافزاید، در واقع دارم از او استفاده میکنم و آن آدم، به نظر من، دِینی را که به این جهان دارد ادا میکند؛ با همین به اشتراک گذاشتن. به نظر من، ارتباط برقرار کردن به معنای پخش کردن آگاهی خودمان و به اشتراک گذاشتن آن است و این وظیفهٔ ماست. اگر چیزی را کشف کردهایم، باید آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم. حالا ممکن است آن چیزی که کشف کردهایم هیچ قطعیتی نداشته باشد؛ همانطور که قبلاً هم گفتم، من با قطعیت موافق نیستم و به نظرم چیزی به نام قطعیت وجود ندارد که بتوان گفت «جهان اینگونه است و من کشف کردهام که اینگونه است.» اما میتوانم بگویم: «من اینگونه دیدهام.» ممکن است کسی این را بشنود و برایش جالب باشد و اینکه من اینگونه دیدهام، یعنی نگاه سابجکتیو من، چیزی به او اضافه کند و باعث شود در مسیری قرار بگیرد که بتواند چیزی دربارهٔ جهان خودش کشف کند. بنابراین، به نظر من مهمترین تعهدی که هر انسانی، از جمله نویسنده، دارد این است که تلاش کند خودش و جهان خودش را بشناسد و بعد آن تجربه را به هر شکلی که بلد است با دیگران به اشتراک بگذارد. من این کار را با نوشتن انجام میدهم.