آدام اولئاریوس و گیلان عصر صفوی
آدام اولئاریوس و گیلان عصر صفوی
مجله لاهیجان: تبار ژرمنی داشت. نامش آدام اولئاریوس بود. نیمههای قرن هفدهم میلادی، در سالهای فرمانروایی شاه صفی به ایران آمد. یک سال و چند ماه در کشور ما ماند. گیلان را هم به چشم دید. چیزهایی هم دربارهاش نوشت. نوشتههایش خواندنیاند و تصویری جالب از گیلان، در نیمه دوم عصر صفوی ارائه میکنند. البته در صحت و سقم جزئیات گزارش او، تردید انداختهاند. اما بعید است آدام اولئاریوس چیزی از خودش درآورده باشد. بیشتر آنچه را که او ثبت کرده است، در روایتهای تاریخی – ولو با اندکی تفاوت – وجود دارد.
روایت آدام اولئاریوس از گیلان عصر صفوی:
زمانی که از بالای کوه به دره پایین رسیدیم، در کنار رودخانه سپیدرود وارد دهکده بسیار زیبای پیله رودبار شدیم. خانههای این ده در تاکستانها و سایر باغهای میوه قرار داشت که همراهان ما از سر خوشحالی و مسرت نارنج و لیموی فراوان آنجا را به یکدیگر پرتاب میکردند. این منطقه تقریبا با کوه احاطه شده بود و سطح هموار زمین که چندان هم گسترده نبود، به سوی جنوب خاوری کشیده میشد. کوه آن طرف رودخانه که روبهروی رودبار قرار داشت نیز از درخت، باغ و کشتزارهای فراوان پوشیده شده بود، بین اینها منازل اهالی به صورت پراکنده دیده میشد و منظره گیرایی به این منطقه میداد. مجموعاً میتوان گفت که میوههای مختلف و مناظر زیبا در این منطقه به وفور یافت میشود و سایر مناطق گیلان نیز دست کمی از اینجا ندارد. از آنجا که بین کوهها و دریا، زمین به طور هموار و پست قرار گرفته و نهرهایی که از کوه سرچشمه میگیرند از میان آن میگذرند، بنابراین در بسیاری از نقاط که پایینتر قرار گرفته است باتلاقهایی وجود دارد که پیش از این مسافران با زحمت زیاد از آنجا قادر به عبور بودند؛ باتوجه به این موضوع شاه عباس کبیر دستور داد تا میان سرزمین گیلان از استرآباد تا آستارا سدی ببندند تا از ایجاد باتلاق جلوگیری شود و به این ترتیب امروزه میتوان به راحتی از نقطهای به نقطه دیگر با شتر و اسب و حتی پیاده راه پیمود.
از محصولات مهم این منطقه که نسبت به سایر نقاط ایران فراوانتر است میتوان از ابریشم، زیتون، شراب، انگورهایی با حبه درشت، توتون، نارنج، انار، انجیر و خیار نام برد. ما درختان تاک بلند و تنومندی را که تنه آن گاهی به قطر بدن یک انسان میرسید مخصوصا در منطقه آستارا مشاهده کردیم، زیرا شاخههای مو را میگذارند تا از سایر درختان بالا رود و بخشی از آن دوباره به طرف پایین آویزان میشود، بنابراین چیدن خوشههای انگور به دشواری زیاد انجام میگیرد. خوشهچین بر نوک درخت طناب بلندی میبندد و سر دیگر طناب را در پایین به یک چوب افقی محکم گره میزند، سپس روی این چوب مینشیند و در حالی که تاب میخورد بلند میشود و خود را از این درخت به آن درخت میرساند و با زحمت خوشه انگور را میچیند. بوته خیار را باید به وسیله چوبی که به بغل آن تکیه میدهند به طرف بالا و بر روی داربستی که مانند آن را ما برای درخت انگور به کار میبریم هدایت میکنند، زیرا رطوبت زمین سبب فساد و گندیدن بوته خیار میشود. کوههای نزدیک به طرف دریای خزر کشیده شده، پوشیده از بوتههای پر پشت و درخت است و مانند جنگلی دور گیلان را فراگرفته است. در این جنگل وحوش فراوانی یافت میشود، به ویژه گراز، گوزن و بزکوهی (شاخ اینها درازایی برابر با سه چهارم ساعد دارد و مانند بزهای کوهی ما شاخ آنها پیچیده نیست). در اینجا حیوانات درنده مانند پلنگ، یوزپلنگ، گرگ و خرس وجود دارد. تعداد پلنگ به قدری زیاد است که ده تا، بیست تا و بیشتر برای فروش عرضه میکنند. انواع گوناگون ماهی نیز به وفور وجود دارد که نه تنها تغذیه اهالی را بسنده میکند، بلکه سایر ایالات نیز میتوانند از آن بهره ببرند.
گیلک، دام اهلی حتی یک رأس گوسفند هم ندارد ولی طالشیها که اکثرا در کوهستان زندگی میکنند هم گاو و هم گوسفند دارند. پوست گیلانیها به سبب نوع آب و هوای منطقه زیستشان، سفیدتر از سایر اهالی ایران است. زیباترین زنان در میان طالشیها دیده میشود که خلاف سایر زنهای ایرانی در ملاءعام پوشیده ظاهر نمیشوند. دوشیزگان موی خود را در بیست و چهار گیسو بافتهاند که بدون سرانداز بر شانههای آنان افتاده است. فقط هشت یا دوازده زن را دیدیم، زنان دامن کوتاه به تن دارند که پیراهنشان روی آن افتاده است، کفش چوبی یا پارچهای به پا میکنند که فقط انگشت شست پا در قسمت جلو درون حلقهای فرورفته و به این ترتیب کفش به پا محکم شده است. با این کفش چنان قادر به راه رفتن هستند که سبب شگفتی است. هنگام بارش باران که در آنجا اغلب وجود دارد، زن و مرد با پای برهنه راه میرفتند و به همین دلیل گیلانیها کف پای پهن و زمختی دارند. لباس اهالی گیلان به سبب رطوبت زمین که باید دایماً روی آن کار کنند، خیلی کوتاهتر از سایر ایرانیهاست؛ گیلک کلاهی به رنگ قرمز از پارچه به سر دارد و طالشی کلاهی از پوست بره به رنگ مشکی بر سر میکند. چون در گیلان دو قوم مختلف زندگی میکنند، از اینرو زبان آنها نیز بر دوگونه است، زبان گیلکی پارسی است و در لهجه تفاوت دارد ولی زبان طالشی کلا از زبان پارسی دور است، به همین دلیل این دو، زبان همدیگر را کمتر میفهمند و یا اصلا درک نمیکنند.
در تمام ایران ایالتی وجود ندارد که زنهای آنجا مانند زن گیلانی کار کند و جنب و جوش داشته باشد. کار اصلی آنان بافندگی و ریسندگی است. دوشاب تهیه میکنند (و اکثراً در کوزه عرضه میدارند)، کشاورزی میکنند که بیشتر برنجکاری است و در این کار وظیفه مرد و زن از یکدیگر جدا و مشخص شده است. مرد زمین را با گاو نر شخم میزند و کرتبندی میکند و زنها باید بذر را بر سر، به سوی شالیزار حمل کنند. مرد در حالی که عقب عقب میرود بر زمین بذر میافشاند، زن باید گیاهان هرزه را وجین کند، مرد موظف است برنجزار را آبیاری کند و محصول را برچیند و زن باید این محصول را بستهبندی کند، مرد محصول را به خانه میبرد و زن باید آن را بکوبد و غربال کند تا مرد برنج آماده را به فروش رساند. شالیزار هر برنجکار نزدیک منزل اوست. خانهها به مسافت پرتاب یک سنگ از یکدیگر قرار دارند. گیلانیها نسبت به ما دوستی و خوشرفتاری کردند، به ویژه اهالی رودبار و همانقدر که همراهان ما قبلا از این سفر و این منطقه دلخوری و ناراحتی داشتند، بعدا در اینجا به همان اندازه راضی و خشنود شدند. ما میخواستیم که از این موقع مناسب و مکان زیبا بیشتر بهرهمند شویم و در آنجا بمانیم، ولی متأسفانه بایستی روز بیست و چهارم ژانویه حرکت میکردیم. بیست و پنجم این ماه به شهر رشت رسیدیم ابتدا از میان جنگل با تپههای زیاد و سپس از میان باغهای توت و بالاخره از زمینی هموار و گلآلود گذشتیم. در وسط زمین مزبور نهرهایی حفر کرده و بر روی آن پلهای کوچک قرار داده بودند. برخی از همراهان ما که جانب احتیاط را رعایت نمیکردند با اسب درون این نهرها افتادند. نهرهای مذکور را میتوان بست و در مواقع ضروری و نیز قبل از شخم زدن و یا بذر پاشیدن تمام کشتزار را زیر آب آورد.
رشت شهر مرکزی گیلان است، گسترده و غیرمحصور و مانند دهکدهای بزرگ است که با بوته گیاهان و باغهای بسیار پوشیده شده است و انسان نمیتواند از دور آنجا را ببیند. رشت در دو مایلی ساحل دریای خزر واقع شده است. خانههای شهر برخلاف جاهای دیگر زیبا و باشکوه نبود، بام منازل اکثرا از قطعات سفال ساخته شده بود؛ بارندگی زیاد سبب شده که آنها را مانند بامهای ما شیبدار بسازند. در اطراف خانهها درخت نارنج کاشته بودند، همانطور که در اطراف خانههای دهات، مرغزار و چراگاه یافت میشود. درختان نارنج برای بار دوم در سال میوه آورده بودند، میدان یا بازار شهر نسبتا بزرگ بود و در آنجا اصناف و صاحبان حرف مختلف مشغول کار بودند. بیش از هر چیز مواد غذایی گوناگون به چشم میخورد که انسان میتوانست با پرداخت مبلغ بسیار اندک خرید کند و به همین دلیل ما در آنجا توانستیم غذای بسیار خوب و خوشمزهای بخوریم. پس از پنج روز اقامت توأم با آرامش در رشت، روز سیام ژانویه در هوای بارانی و مرطوب، شهر را ترک کردیم و تمام روز و روزهای دیگر از میان دشت هموار گیلان گذشتیم. اطراف جادههای گیلان همهجا از درخت توت و شمشاد پوشیده بود. در راه به درختان تاک نیز برخوردیم که از سایر درختان بلندبالا رفته بودند. روز سیویکم کلانتر گسکر با تعداد سی رأس اسب و الاغی که بار آن میوه و شراب از طرف خان بود به پیشواز ما آمد و به نام خان فرستادگان را خوشآمد گفت. مدت کوتاهی بعد از این، شخص خان به همراه یکصد نفر دوستانه ما را پذیرفت و تا شهرک گوراب ما را همراهی کرد و از ما خواست که به خانهاش وارد شویم.
خان در کنار شرابی قوی، انار خوشمزه با شیرینیهای مختلف برایمان آورد و از اینکه نمیتوانست غذایی تهیه ببیند پوزش طلبید و اضافه کرد که روزهدار است و مجاز نیست تا غروب آفتاب چیزی بخورد. پس از آنکه یک ساعت در منزل خان ماندیم ما را به اقامتگاه مناسبی هدایت کردند. خان چند تن از خدمه خود را برای پذیرایی و خدمت سفرا، به آنجا فرستاده و آشپزخانه ما را نیز با چهار لاشه خوک وحشی تکمیل کرده بود. روز اول فوریه ساعت ده صبح، در هوایی خوش و زیر تابش گرم خورشید به راه افتادیم، خان تا یک مایل همراهمان بود و بسیار دوستانه از ما وداع کرد و به کلانتر دستور داد که از آنجا تا پایان حوزه حکمرانی وی ما را بدرقه کند. این کلانتر مردی جوان و خوشمشرب بود. در طول راه با تیراندازی به وسیله کمان و پرتاب نیزه که مانند سایر ایرانیان در این کار مهارت داشت، ما را سرگرم کرد و سبب شادی بسیار شد. پس از طی دو مایل به کناره دریای خزر رسیدیم، جایی که زمین از طرف شمال و جنوب با بوتهها و درختان بلند پوشیده شده بود و از دور مانند دو شاخ به نظر انسان میرسید که به دریا فرورفته باشد. تمام روز در جادهای، آنچنان نزدیک به آب دریا اسب راندیم که گاهی آب تا زیر شکم اسب میرسید. چند تن از همراهان ما با اسب به درون آب افتادند. تا یازدهم این ماه و پایان سرزمین گیلان همواره مسافرتی ناراحتکننده داشتیم، زیرا بیشتر اوقات میبایست کاملا نزدیک به دریا، از جادهای پر گل و لای و باتلاقی بگذریم. در این سفر سه دهاتی که پیاده همراه ما بودند و نیز سه رأس اسب در آب غرق شدند، شش رأس اسب دیگر هم به سبب خستگی از پای درآمدند و بین راه ماندند.